Friday, June 19, 2009

غزلی برای کاوه‌های وطنم

ایام تو‌ای هرزه ی ناپاک گذشت

فریاد من از قله ی افلاک گذشت

از کوچه ترس و مسلخ آن خوبان

آن رهگذر دلیر و بی باک گذشت

حالا نه منم که یک جهان می بینند

ظلمی که به هر گوشه این خاک گذشت

ضحاک زمانه ای و در بند شوی

آوازه ی کاوه‌ها چه غمناک گذشت

ناپاک مکن در دری را به دروغ

ای خوک صفت فرصت ادراک گذشت

زین پس همه زهر است نصیبت همه بهر

آن خواب کج کژدم سفاک گذشت

از غیب خبر نمی رسد، هاله کجاست؟

ایام خوش نشئه ی تریاک گذشت

ماییم که بوده ایم و هم می مانیم

خواهد به خدا این خس و خاشاک گذشت

No comments:

Post a Comment