شعری از هوشنگ ابتهاج که سالها چون بغضی در گلوی من مانده بود و امروز شکسته شد...
"چند این شب و خاموشی وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک درآمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آن گاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم
ای سایه سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم "
No comments:
Post a Comment